چرا یکد یگر را دوست نداشته باشیم؟چرا از کنار گندمها و گلها بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار چرا تشنه بمانیم؟
چرا برای گنجشک هایی که از سفرآمده اند بوسه ای نفرستیم؟
چرابر لبه ی آسمان ننشینیم وعبورفرشتگان را از کنار بهشت نبینیم؟ *
به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن!می خواهد با تو حرف بزند برایت دست
تکان می دهند و تو را به سوی فردا دعوت می کنند.
راستی;فردا چه نزدیک است! اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز
بروم*کنار خانه ی تو می ایستم و نامت را به همه ی دیوارهای سنگی یاد می دهم. *
چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست داشتن را بسراییم.
من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران وبلوطها از خواب بیدار می شوند سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است
,به تومی رسانند. من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در
بهارزندگی می کنند می بینم.,
من خوب می دانم که آسمان و زمین دوست داشتن و عشق ورزیدن را از تو آموخته اند. از
تو عاشق تر کسی را سراغ ندارم.
گاه آنقدر از تو دور می شوم که هیچ قاصدکی نمیتواند پیامت را به من برساند.
و گاه آنقدر نزدیکم که واژه هایی را که در قلبت زندگی می کنند میبینم.
ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است حتی اگر به اندازه ی یک سر سوزن دوستم داشته باشی
, هرگز از تو جدا نخواهم شد.
نوشته شده توسط سمیه در دوم فروردین 1391 |
پیش از آنکه چراغ روز برای همیشه خاموش شود وبه چهره ی ماه چین وچروک بیفتد, باید خودم را به تو برسانم. پیش از آنکه آخرین باران ببارد وشاخه های یاسمن را تر کند, باید به دیدار ابرها بروم.
پیش از آنکه آخرین باغ پژمرده شود, باید دسته گلی برای تو که دوستت دارم, بیاورم.
پیش از آنکه برای همیشه لب فرو بندم, باید تو را صدا کنم. پیش از آنکه برای آخرین بار پلکهایم را روی هم بگذارم, باید تو را نگاه کنم.
اگر نانها نبودند, من فقط به خطوط نگاه تو فکر می کردم.آیا می شود روزی همه ی نانها به رنگ مهتاب باشند و بوی عشق بدهند؟اگر پرچینها وپرده ها نبودند, من تا قیامت در کنارت می ماندم و با سنبله ها برایت دعا می کردم.
اگر دیوارها وآهنها نبودند, من هر روز پیراهنت را ستاره باران می کردم و به ماهی ها
می گفتم شادابی خود را به تو هدیه کنند.تو روز و شب در من حضور داری, در هیاهوی عاشقی هایم, در جزیره تنهایی ام, در قله های غرورم, در پستوی خاطراتم و در گلهایی که برای فردا کاشته ام.
کبوترها در حرفهای سرسبز تو زندگی می کنند ومن در پای درختی که هر روز از کنار آن می گذری وشیشه های آسمان را از غبار می شویی پیش ازآنکه درناها به سفر بروند و دیگر بازنگردند, باید با ترانه های عطرآگینم مقیم گیسوانت شوم.
نوشته شده توسط سمیه در یکم فروردین 1391 |
اگرچه بضاعت من ناچیز است؛ اما قلبم از قلب یک پروانه که کوچکتر نیست. او با همان قلب کوچکش ازهمه عاشق تراست. آنقدردرسایه ی نورلرزان شمع نغمه ی دلدادگی سر
می دهد تا سراپا آتش شود. *
قلب من که از قلب یک مرغ عشق کوچکتر نیست.همه می دانند که او چگونه نستوه و خستگی ناپذیر در حصار آهنین قفس, عاشقی می کند و اگر یک روز معشوق خود را نبیند, آنقدر سکوت می کند تا بمیرد. *
راستی کدام آهنگ ساز تاکنون توانسته برای آواز مرغان عشق آهنگ بسازد؟ چه کسی توانسته حرفهای آنها را ترجمه کند؟ آیا به قول پسرم پرنده ها هم با یکدیگر قهر می کنند؟ *
آیا پرستوها می توانند دست نوشته های عشق را بخوانند؟ آیا گلهای یاس و صنوبرانی که در خانه ی پدرم به کهنسالی رسیده اند, عشق را می شناسند؟ آیا توهنوز درمیان این سطوردنبال روزهای گمشده ی خود می گردی؟ من زیباترم یا آینه؟ هنوز نتوانسته ام به این سوال دخترم جواب بدهم.
آیا تو می توانی بگویی زیباترین آینه کدام است؟ آیا توحتی یک بار هم که شده صدای خود را در آینه دیده ای؟ آیا مرا تاکنون در آینه دیده ای؟ اگر به یاد تو شعله ور نشوم, از صاعقه ای ضعیف کمترم.اگر به یاد تو نسوزم, ققنوسی از خاکسترم بال نخواهد گشود. *
خوب است بدانی من و قناری و دریا در یک روز به دنیاآمده ایم. سفال آرزوهایم را مشکن! ازکوزه ی حرفهای من گاهی می شود لبی تر کرد.
نوشته شده توسط سمیه در دوم اسفند 1390 |
ای پروانه های دور! ای نسیم ها و نورهایی که نشانی اساطیر ناشناخته را
می دانید! خلوتی برایم فراهم کنید:
, خلوتی به کوچکی قلب یک گنجشک برایم کافیست,خلوتی به اندازه گلیم یک درویش
ای که از آهوهای جوان راه گم کرده دلواپس تری! ای که هر روز دانه دانه اشکهایم را برمی گیری و به چشمه ساران جوشانی که از کنار درختان مجنون می گذرد, می سپاری! می خواهم از عشق بگویم, گویاتر از شمعها و شاخه های بید و روشن تر از سرنوشت بارانها, اگر چه صد سال قبل شاعری به تو گفته است:
اگرمی خواهی بدانی چقدر دوستت دارم, از خدا بپرس! *
ای که دوست داری هر روز برایت نامه بنویسم و تو را از احوال دلم با خبر کنم و با تو از رازهای درونم بگویم! من گاهی فکرمی کنم میان بودن و نبودن معلق مانده ام؛ نه در زمینم, نه در آسمان. گاهی کلمه ها به سرعت از من دور می شوند, تیزپاتراز باد صبا وگاه سراپا کلمه ام و حتی نفسهایم از کلمه است. گاهی می خواهم آنقدر حرف بزنم که حرفهایم کوهی بشوند و قله اش به آسمان سربساید و گاه آنقدر ساکت و درهم و گرفته ام که لب از لب باز نمی کنم. گاهی خود را درهمسایگی آینه ها می بینم و گاه در قعر دره ای بی آب وعلف. چگونه می توانم بند بند خودم را برای تو شرح بدهم؟چه کارسختی است ازخود گفتن!
فقط همین را می توانم بگویم که در زمستانی غریب با دستهایی پراز شعرهای عاشقانه متولد شده ام ودر یک روزبهاری روی بال خیال انگیز سنجاقکی عاشق, از دنیا خداحافظی خواهم کرد. *
نوشته شده توسط سمیه در دوم اسفند 1390 |
از من مخواه که احساسم را لا به لای کتابهایم پنهان کنم. کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگون اند. صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود زندگی را زیر پای رهگذران خسته زمزمه می کنند, گره می خورد. کاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود می آوردی. آخر نگاه تو و رایحه حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد.*
از اینکه هفت کلید هفت دروازه ی بهشت را از دست بدهم, نگران نیستم, بلکه محروم بودن از دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان می کند. سرکش ترین آرزوهایم وقتی تو را
می بینند, رام می شوند و روی آینه های ملایم آرام می گیرند.*
اگر اشاره کنی, اهرام ثلاثه ی مصر را بر دوشم می گذارم و کنار برده های فراموش شده رنج می کشم و زخم شمشیرها را به جان می خرم.*
صدای تو صدای کلید همه ی دروازه های ابری است. کنار من بنشین و حرف بزن تا هیچ دروازه ای بسته نماند. می خواهم شبی تو را به خوابهایم دعوت کنم تا در چین گیسوان تو شگفت ترین درسها را بیاموزم.*
می خواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم, اما آیا شور و شوق کودکانه ی من که در فضا معلق مانده است, می تواند احساسم را به تو بگوید؟*
به چشمانت قسم, پیش از خلقت پرندگان, هر روز دلم به سوی تو پرواز می کرد تا خورشیدهای تازه را ببیند.*
نوشته شده توسط سمیه در پانزدهم بهمن 1390 |
اگرچه بضاعت من ناچیز است؛ اما قلبم از قلب یک پروانه که کوچکتر نیست. او با همان قلب کوچکش ازهمه عاشق تراست. آنقدردرسایه ی نورلرزان شمع نغمه ی دلدادگی سر
می دهد تا سراپا آتش شود. *
قلب من که از قلب یک مرغ عشق کوچکتر نیست.همه می دانند که او چگونه نستوه و خستگی ناپذیر در حصار آهنین قفس, عاشقی می کند و اگر یک روز معشوق خود را نبیند, آنقدر سکوت می کند تا بمیرد. *
راستی کدام آهنگ ساز تاکنون توانسته برای آواز مرغان عشق آهنگ بسازد؟ چه کسی توانسته حرفهای آنها را ترجمه کند؟ آیا به قول پسرم پرنده ها هم با یکدیگر قهر می کنند؟ *
آیا پرستوها می توانند دست نوشته های عشق را بخوانند؟ آیا گلهای یاس و صنوبرانی که در خانه ی پدرم به کهنسالی رسیده اند, عشق را می شناسند؟ آیا توهنوز درمیان این سطوردنبال روزهای گمشده ی خود می گردی؟ من زیباترم یا آینه؟ هنوز نتوانسته ام به این سوال دخترم جواب بدهم.
آیا تو می توانی بگویی زیباترین آینه کدام است؟ آیا توحتی یک بار هم که شده صدای خود را در آینه دیده ای؟ آیا مرا تاکنون در آینه دیده ای؟ اگر به یاد تو شعله ور نشوم, از صاعقه ای ضعیف کمترم.اگر به یاد تو نسوزم, ققنوسی از خاکسترم بال نخواهد گشود. *
خوب است بدانی من و قناری و دریا در یک روز به دنیاآمده ایم. سفال آرزوهایم را مشکن! ازکوزه ی حرفهای من گاهی می شود لبی تر کرد.
*****
نوشته شده توسط سمیه در دوم آذر 1390 |
گاهی دلم می خواهد آنقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشد که من بتوانم تمام گمشده هایم را پیدا کنم و گاهی آنقدردنیا برایم تیره و تار می شود که آرزو می کنم, زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. *
گاهی دلم می خواهد با مداد رنگی هایم دست به آفرینشی تازه بزنم. بهاری دیگر بیافرینم و زمستانی دیگر. گنجشک را شبیه درخت بکشم و درخت را شبیه دریا و دریا را شبیه کوه و کوه را شبیه پروانه و پروانه را شبیه عشق و عشق را شبیه تو.
و گاهی آنقدر دلتنگم و دلگیر که فکر می کنم که باغها سنگ شده اند و سنگها مثل هوای حرفهای تلخ, روح را می آزارند. فکر می کنم همه ی شیشها سیاهند و همه ی آسمانها روی زمین افتاده اند و دیگر هیچ بهانه ای برای نوشتن خطی به یادگار در دفترچه ی خاطرات وجود ندارند. *
گاهی دلم می خواهد باران باشم و روی گیسوان تو ببارم و گاهی یک گل سرخ که هر وقت اراده کنی مرا بچینی و در گلدان بگذاری. همان گلدانی که همسایه ی همیشگی رویاهای توست. و گاهی احساس می کنم تمام وجودم یک کویر گرم و سوزان است.کویری که درخت را نمی شناسد و نمی داند نوشیدن جرعه ای از چشمه سار چه لذتی دارد.گاهی آنقدر شادم که همه چیز وهمه کس را به شکل گل می بینم:پدرم اقاقیاست, مادرم رازقی, برادرم گل سرخ است و خواهرانم گلهای بنفشه.
مدادم یک زنبق است که عطر دره های شمال را دارد و پیراهنم از مریم و یاس است.
و گاهی آنقدرغمگینم که نمی توانم تو را که در ایوان روزهای من نشسته ای, ببینم. *
*****
نوشته شده توسط سمیه در پنجم آبان 1390 |
اولین بار چه کسی نام تو را بر زبان آورد؟ چه کسی تو را صدا کرد واولین پنجره را با نسیم نفسهای تو آشنا کرد؟ کدام شاعر اولین بار تو را سرود؟ اولین بار کدام چشم تو را دید؟
کدام تشنه تو را نوشید؟ صدای تو در گوش چه کسی پیچید؟*
اولین بار در قلب چه کسی درخشیدی؟ اولین لبخندت را به چه کسی بخشیدی؟ می گویند اولین درختی که تو را دید, ناگهان شاخه هایش پر از سیب شد. وقتی چشم آسمان به تو افتاد, پر از ستاره های نقره ای دلفریب شد. اگر عشق با من یار باشد, می توانم باز مهربان باشم. تپشهای قلبم باز می تواند شنیدنی باشد و چشمهایم باز می توانند برایت قصه بگویند.
من دیروز به رهگذران بی حوصله ای که از خیابان عبورمی کردند, گفتم: بیایید عاشق باشیم. سپس قلبم را که آفتابی در آن طلوع کرده بود, نشانشان دادم. من در دستان همه ی درختان شاخه ای گل نرگس گذاشتم و گفتم:هیچ وقت برای بیدار شدن دیر نیست.*
اما خوب می دانم که ممکن است برای دیدن تو دیر بشود. باید تو را چنان دوست داشته باشم که همه ی عاشقان به من حسادت کنند.*
باید چنان از تو بگویم که هیچ نقطه ای از زمین
بی عشق نماند.*
نوشته شده توسط سمیه در دوازدهم مهر 1390 |
شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت.*
شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده ی زمین است. شب بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است.*
شب بی تو یک اندوه تبدار و تاریک است, یک خاطره ی غم انگیز و متروک.*
شب بی تو یک غصه ی ملال آور و تاریک است که حتی اگر شهرزاد آن را باز گوید, به دل
نمی نشیند.*
شب بی تو یک برکه ی کدر و خاموش است که از پیچ و تاب محروم مانده است.*
شب بی تو یک غریبه ی سیاهپوش است که در هیچ خانه ای راه ندارد و همه ی پنجره ها به روی او بسته است.*
شب بی تو یک شعر ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند.
شب بی تو یک کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را
می آشوبد.*
شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است.
اما شب با تو:
یک کاغذ نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند.*
شب با تو یک تالار مواج است که از دره های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه ی صبح می رسد.*
شب با تو یک شعر نجیب عاشقانه است؛همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند و فرهاد در بیستون به تیشه اش می آموخت.*
شب با تو یک باغ معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن
سربرآورده اند.*
شب با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سرچشمه می گیرد و در کوچه های افسانه ای دیدار جاری می شود.*
شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره ی سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به نی زار های روشن و مترنم باران می برد.*
نوشته شده توسط سمیه در بیست و دوم شهریور 1390 |
ای خدای گنجشک های مهربان!به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبوده اند, چشمهای مرا پراز انجیر و آسمان کن و نفسهایم را به نفسهای پروانه ها پیوند بزن!
ای خدای نان وانگور! سفره ی مرا از خورشید ودریا بی نصیب مگذار و باغچه ام را از همنشینی با دختر بهار محروم مخواه!
ای خدای دلهای عاشق! دامن مرا ازعطر روستایی تقوا خوشبو کن و خیابان خاکی عشق مرا به معبدهای معصوم برسان!
ای خدای گلهای گمنام! مگذار درشکه ی امیدم در برفهای انبوه از حرکت بازماند و قطار نیایشم با تـأخیر به ایستگاه تو برسد.
با تو می توانم صندلی ام را به یکی از سیاره ها تکیه بدهم. مریخ یا مشتری چه فرقی
می کند؟مهم این است که از ابرها بالاترم.
با تو شب یک نقطه ریز تاریک در دفترهستی است و من هر چقدر که تنها باشم از آن وحشتی ندارم.
من آواز خواندن را از رودخانه یاد گرفته ام و عشق ورزیدن را از آدم,
اولین کسی که عاشق تو شد.
گیسویت را می شناسم.من بارها از چشمهای تو به چشمهای بلورین ابدیت
رسیده ام و با دستهای تو دروازه های بهشت را باز کرده ام.
ای خدای افسانه شیرین! شاخه های درخت روحم را مانند روزهای کودکی سرشار از سیبهای سرخ صداقت کن وصدایم را گرفتار مرداب مکن!
رویاهای من همه در دوردست گم شده اند و تو در نزدیکی من, کمی آن طرف تر از بارانی که روی آینه ام می ریزد ,نشسته ای و مهربانانه به فرشته ها می گویی
جاده ای را که به سوی تو می آید به من نشان بدهند.
نوشته شده توسط سمیه در بیست و پنجم تیر 1390 |
کاش از نوشتن گریزی بود و به جای قطاری از کلمه و کوهی سترگ از جمله می توانستم مقصودم را با یک ((آه)) بیان کنم.*
آه ,کاش می توانستی حرفهای دلم را از شیشه های مه گرفته آن بخوانی. دیگر بس است, چقدر صوت و صدا؟ چقدر طنین کلمات ناتوان از پشت دفترهای ناپیدا؟ من از دویدن به هر سو, من از هلهله و هیاهو خسته ام. کاش آینه ای باشم که دخترکی زیبا هر روز خود را در آن تماشا می کند و یا یک گل سرخ که جز خاموشی و سکوت حرفی نمی زند. کاش هیچ وقت با کلمه ها آشنا نمی شدم و مجبور نبودم به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم.
کاش هر وقت حرفی برای گفتن داشتم, چون غنچه می شکفتم, چون ابر می باریدم, چون شعله سرکش
می شدم و یا پروانه وار در آتش می شدم.*
وقتی که اشک هست و برق چشم و وسعت لبخند و تپیدن قلب و بی تابی روح, دیگر چه نیازی به
حرف زدن است؟*
در سکون و چرخش گیج و گنگ این همه صدا, سبز شدن و زرد شدن دنیا, ازدحام آرزوهای برزخی و در دستهایی که هر روز از دوزخ برمی گردند, می توان هزاران کلمه سپید را دید که بوی بهشت
می دهند. می توان با سکوت, هر روز تو را سرود و بهترین شاعر دنیا بود.*
نوشته شده توسط سمیه در سوم تیر 1390 |
آتشی در قلبم روشن شده است, تند و سرکش. آتشی که می تواند قطب شمال را به یکباره تبخیر کند. *
می تواند همه ی کوه های سرسخت یخین را فرو بریزد. این آتش اگر به خورشید برسد, آن را ذوب می کند. اگر به جان جنگلها و میوه های وحشی بیفتد, جز خاکستر چیزی باقی نخواهد ماند. شبها را شعله ور می کند, موجها را می سوزاند.*
هیچ شمعی طاقت سوختن در این آتش را ندارد.* هیچ پروانه ای نمی تواند به آن نزدیک شود. تو این آتش را بر قله ی قلبم, آنجا که خیلی به فرشته ها نزدیک است, روشن کرده ای.*
اگر همه ی کلمه ها بسوزند, غمی نیست. اگر مرا در قفسی از اقاقیا زندانی کنند و از صبح تا شب شاخه های ترد و نازک گیلاس را بر سر و دستم فرود بیاورند, تا تو را دارم غمی نیست. فقط پنجره ای خواهم خواست, پنجره ای که رو به باغهای لیمو باز شود تا هر شب با آرزوهای معطرم در میان درختانش قدم بزنم. فقط کمی هوا خواهم خواست. هوایی که از بوی آسمان و باران و صدف پر باشد. همین قدر بس است. اینها هم که نباشند,
نمی توانم یک لحظه تو را فراموش کنم. چشمم که به چشم پرنده ها می افتد, نخستین ابر زمستان را که می بینم, برگهای سبز را که می بویم ,تنم که به زنبق ها می خورد, دستم که موسیقی نیزارها را لمس می کند, به یاد تو می افتم و ناگاه خورشیدهای فراوانی کنار
پنجره ام سر بر می آورند.*
شب که می شود لیموها را روشن می کنم و افقهای سالخورده را کنار کلماتم می نشانم. سپس به نام تو دست و رویم را در یک ترانه ی شرقی می شویم.
*****
نوشته شده توسط سمیه در دوم تیر 1390 |
من از یک سیب شروع شدم؛ از یک درخت در باغچه ای که از بهشت جدا شده بود. من از یک حرف شروع شدم؛ از دهان پرنده ای زیبا که در اعماق کهکشان راه خود را گم کرده بود.
یک سیب و یک حرف, سرمایه ی قشنگیست نه؟ سیب را به دو نیم می کنم. نیمی را به تو می دهم و نیمی دیگر را به دریا تا پس فردا رودهای فراوانی به دنیا آورد.
یک رود سهم تو, یک رود سهم من و یک قایق کوچک برای هردومان. بیا به سمت آوازهای بکر پارو بزنیم. چه خوب بود کسی برای شبهای بلند من قدری خورشید
می آورد. من سهم خود را به سایه ها می دادم و به پسرکی تنها که در چهارراههای زندگی برای عابران خسته آرزوی خوشبختی می کند.*
چه خوب بود کسی از فراسوی باران می آمد و بختم را از خوابی هزاره بیدار می کرد. آن وقت تا آخرین دقیقه ی حیات در میان ستاره ها راه می رفتم و برای آنها از تو می گفتم.*
بیا تا فرشته ها بالا برویم. یک شوق کودکانه سهم تو, یک حسرت طولانی سهم من. اگر فرشته ها برای من و تو دعا کنند, آسمانها از هم خواهند شکافت وما ناگهان پنجره ی سپیدی را که خدا پشت آن نشسته خواهیم دید.*
نوشته شده توسط سمیه در سی ام خرداد 1390 |
آیا فرصت می شود آسمان را ستاره به ستاره بخوانم؟ آیا می توانم به دیدار همه ی دشتها بروم و بال
همه ی کبوتران را لمس کنم؟ آیا می توانم پای حرف درختی که بهترین دوست چشمه است, بنشینم و با شیطنت سنگریزه ای را به داخل آب پرتاب کنم؟
آیا می توانم گفتگوی آبی باران و ناودان را بشنوم؟
شب چه تیره است وقتی همه ی شمع هایت را گم کرده ای و فانوسهای شکسته را سالهاست که ازیاد
برده ای. چقدر تنهایی دلگیر و زمینی می شود وقتی اتاقت از عطر دوست خالیست و هیچ کدام از لبخندهای او را بر دیوار روبرو قاب نکرده ای.
روزها چه سرد و بی رنگ است وقتی خورشید دست تو بر من نمی تابد و از گلهای مریمی که برایم آورده ای جامه ای برای خود مهیاّ نساخته ام.
خدا این همه گلهای رنگارنگ را آفریده است تا من هر روز هدیه ای برای تو داشته باشم.
نمی دانی چه پروانه هایی در قلبم بی تابی می کنند. نمی دانی چه شوقی دارم برای اینکه دوباره متولد شوم و این بار نه دیواری باشد و نه قفسی و نه پرچینی که مرا پشت باغها متوقف کند و برای دیدن نیازی به پنجره نباشد. من تو را سبز ببینم و برگها را آبی و جاده ها را بنفش وخاطره ها را فیروزه ای.
من از فرشته مرگ نمی ترسم, اما اگر بیاید و چراغ روحم را برای همیشه خاموش کند, اگر بیاید و مرا با خود به ناکجاهای تاریک و دهشتناک ببرد که از عطر سبزه و گل تهی باشد و صدای امواج رودها و دریاها در آن نپیچد, این حسرت و افسوس روح فرسا با من خواهد بود که صدای قلب تو دیگر به گوشم نمی رسد و نگاه پر مهر تو شمعدانی هایی را که روی طاقچه ی آرزویم گذاشته ام, روشن نمی کند.
من از فرشته ی مرگ نمی ترسم, من از اینکه فرصت نکنم
همه ی شعرهایم را برای تو بخوانم, می ترسم. دوست دارم هر چه زودتر آسمانی را که پر از خداوند است در آغوش بگیرم. من از اینکه نتوانم تا آخر به موسیقی تو گوش کنم, می ترسم. من از اینکه نتوانم آخرین دسته گل سرخ را برای تو بچینم, می ترسم….
نوشته شده توسط سمیه در بیست و پنجم خرداد 1390 |
دنیا چقدر کوچک شده است, کوچک تر از توپ هفت سنگ و کمرنگ تر از آسمان عصرگاه.آدمها چقدر کوچک شده اند, کوچکتر از علفهایی که درمزرعه های مشرق می رویند و مبهم تر از شبهای مه آلود هزار؛کالسکه های فرسوده ما را به کجا می برند؟
آن کیست که زمین را بر پشت گرفته و به بیراهه می برد؟آن کیست که ابرها جواز باریدن بر ویرانه های عشق را نمی دهد؟چرا کسی برای این مرده های زیبا که نسیم نفسشان هنوز پرچمهای بیت المقدس و مزار شریف را تکان می دهد, ترانه ای نمی خواند؟
دلم می خواهد صدایم از لابه لای شقایقها بگذرد و ساحلها را پشت سر بگذارد و بر کاکل موجهایی بنشیند که می خواهند تا خدا قد بکشند. دلم می خواهد ماه چندان در شبهای سرد کابل تکثیر شود که بتوانم در دستان کودکان آواره یک تکه مهتاب بگذارم .
ای تنهایانی که در آتشهای خاکستری به دنیا می آیید و در رگبارهای سوزان از دنیا می روید, بوسه هایم را در شعر می پیچم وبا اولین قطار به سویتان می فرستم.
خون من با نامتان پیوندی ناگسستنی دارد. شما هر روز خاکریزهای فرسوده را از عطر سنبله و گندم می آکنید, پس تابش خورشید هنوز تماشایی است, پس من می توانم برایتان قصری از دوبیتی بسازم وبه کوه ها بگویم چقدر دوستتان دارم.اگر نگاه ابریشمین شما در محاصره ی غمها و کینه هاست, چه باک؟
تپش قلبهایتان می تواند خانه های خوابزده ی جهان را با صبح آشنا کند و دستهای خاموشتان
می تواند هزار شاعر محبوب بسازد.
نوشته شده توسط سمیه در بیست و پنجم خرداد 1390 |
پیش از آنکه چراغ روز برای همیشه خاموش شود وبه چهره ی ماه چین وچروک بیفتد, باید خودم را به تو برسانم. پیش از آنکه آخرین باران ببارد وشاخه های یاسمن را تر کند, باید به دیدار ابرها بروم.
پیش از آنکه آخرین باغ پژمرده شود, باید دسته گلی برای تو که دوستت دارم, بیاورم.
پیش از آنکه برای همیشه لب فرو بندم, باید تو را صدا کنم. پیش از آنکه برای آخرین بار پلکهایم را روی هم بگذارم, باید تو را نگاه کنم.
اگر نانها نبودند, من فقط به خطوط نگاه تو فکر می کردم.آیا می شود روزی همه ی نانها به رنگ مهتاب باشند و بوی عشق بدهند؟اگر پرچینها وپرده ها نبودند, من تا قیامت در کنارت می ماندم و با سنبله ها برایت دعا می کردم.
اگر دیوارها وآهنها نبودند, من هر روز پیراهنت را ستاره باران می کردم و به ماهی ها می گفتم شادابی خود را به تو هدیه کنند.تو روز و شب در من حضور داری, در هیاهوی عاشقی هایم, در جزیره تنهایی ام, در قله های غرورم, در پستوی خاطراتم و در گلهایی که برای فردا کاشته ام.
کبوترها در حرفهای سرسبز تو زندگی می کنند ومن در پای درختی که هر روز از کنار آن می گذری وشیشه های آسمان را از غبار می شویی پیش ازآنکه درناها به سفر بروند و دیگر بازنگردند, باید با ترانه های عطرآگینم مقیم گیسوانت شوم.
نوشته شده توسط سمیه در بیست و پنجم خرداد 1390 |
بزرگترین پرسش من این است:حرفهایم را به که بگویم؟ به عابری که ساعت شش صبح نجواکنان از کنار خانه ام می گذرد یا به ابری که ناگهان پدیدار می شود و بی امان می بارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای آفتابگردان جا مانده است, خیس می کند؟
دردهایم را با که تقسیم کنم؟ با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجره ی جهان را به رویم می بندد یا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت می رساند؟
گنجشکهایم را روی شاخه های سدر می نشانم تا آواز بخوانند و رویاهایم را به واقعیت بدل کنند.آنگاه زنی از نور, از پشت نخستین شکاف بیرون بیاید و نام عطرهای گمشده را به من بگوید.
با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنیا خواهند آمد, بروم؟
با ارغوان یا چنگ فرسوده ای که در همسایگی مجسمه های تخت جمشید زندگی می کند؟
با که همسفر باشم؟
با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند؟
یا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق می زند تا طعم روزها برایش یکنواخت نشود؟
سادگی را به که ببخشم؟
به کندوهای عسلی که همچنان در کوهستان بکر مانده اند یا به گلهایی که دو روز دیگر برهنه می شوند وباد جامه هایشان را به رودها خواهد ریخت؟
در همزیستی من وباران رازیست که مترسکهای مزرعه هیچ گاه آن را کشف نمی کنند. من این راز را می دانم و آن را در زیباترین بامداد با تو خواهم گفت.
نوشته شده توسط سمیه در بیست و پنجم خرداد 1390 |
نام مرا روی برگهای درختانی که سر راهت ایستاده اند, می نویسی و به فرشته ها می گویی تازه ترین ترانه هایی را که برایت سروده ام, زمزمه کنند. می دانم هر روز تالارهای ملکوت را برای آمدن من آماده می کنی. آنقدرم خوشحالم که می توانم ساعتها در کوچه ای تاریک منتظرت بایستم تا همراه ماه بیرون بیایی.
خیلی دلم می خواهد تاریخ تولدم را در تقویم فرشتها ببینم. می خواهم بدانم چند سال با یک گل سرخ همخانه بودم و کی با خورشید به ملاقات کهکشان رفتم. هر وقت باران را می بینم به یاد چشمهای تو در اولین دیدارمی افتم. روزهایی که قلبم دفترچه ی یادداشتم بود و من روی یک برگ از آن برایت نامه می نوشتم. آبی تر و عمیق تر از دریاها بودم و هزاران رودخانه در من زندگی می کردند. صبحها من ویک پری مهربان زیر نور پرتقالها می نشستیم و برای پروانه هایی که از کنارمان می گذشتند, شمع روشن
می کردیم. من گاهی می توانستم زمین و کائنات را روی سر یک سوزن ببینم و گاهی موری را بزرگتر از سلسله کوهها می دیدم.
هر وقت کلمه ها می خوابند, صدای دلشوره ی جهان را می شنوم.
باید حرف بزنی تا کبوترها عشق را فراموش نکنند. باید شعر بخوانی تا من همیشه عاشق بمانم. باید نگاه کنی تا ستاره ها همچنان جوان بمانند.
نوشته شده توسط سمیه در بیست و پنجم خرداد 1390 |
اگر همه ی کلمه ها با من قهر کنند, اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود, اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند, اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد, اگر درختها وگلها عطرشان را از من دریغ کنند, تاب می آورم وصبوی پیشه می کنم.
اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند, اگر دریاها سنگ شوند و کوهها آب, اگر جنگل ها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود,عنان صبر را از دست نمی دهم.
اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم, چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم, باز هم این باغچه ی کوچک و این پونه ها و ریحانها وآینه ی کوچکی که روی تاقچه است, زیبا جلوه می کنند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند, قطعات عمر مرا با خود می برند.
آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟
دور از تو و لبخند, چشمها وتماشا زیبا نیست. دور از تو از رنگین کمان مهر که بر دلها پل می بندد, نمی توانم حرفی بزنم.دور از تو دفترچه ی خاطرات من خواندنی نیست.اگر تو بودی وعشق تو نبود, از چه چیزی باید می نوشتم؟جهان با عشق دیدنی می شود.
هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدارم بیایی.هر چقدر هم که دور باشی, دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آنقدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم.
نوشته شده توسط سمیه در بیست و پنجم خرداد 1390 |
تا کجا با من خواهی آمد؟ تا ورق چَندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند؟ از کدام پلکان بالا خواهی رفت؟
با کدام درخت, خزان را برای پرنده ها معنا خواهی کرد؟ در کدام کویر خواهی رویید؟ در کدام چشمه تن خواهی شست؟ بیا با هم به ترانه ی روحمان گوش کنیم! بیا روی آینه ها ازعشق تصویری تازه بکشیم!
تا کجا با من قدم خواهی زد؟ چند کوزه از آب دریا را با من تا کوچه ی دوستی خواهی آورد؟ بالهای چند پروانه را تفسیر خواهی کرد؟ با کدام لاله ی وحشی حرف خواهی زد؟ برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی گفت؟
بیا یک لیوان شعر سهراب بنوشیم! بیا در پیاده روی حافظ بخوابیم و خواب سیبهای زیبا ببینیم! بیا به مولانا بگوییم در پشت بام مکاشفه برایمان آواز بخواند!
امروز دیر است وفردا دیرتر. بیا به ساعت هفت صبح دیروز برگردیم! بیا قبل ازتولد گلهای سرخ.چشمهایمان را باز کنیم! بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم وشاعر بشویم!
چقدر دلم برای آفتاب تنگ شده است. کاش شب تمام شود. کاش جاده های خاکی به پایان برسند. چرا تمشک های وحشی دیگر مزه ی صبح را نمی دهند؟ چرا داروکها آواز صبح نمی خوانند؟ چرا کسی انگشتان مرا به تن موجها نمی رساند؟
اگر نگاه تازه ای به قلبهایمان نیندازیم, حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه لحظه هامان شنا نمی کند. بیا چراغهای مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگه داریم. بیا آنقدر انار دانه کنیم تا بوی بهشت در اتاقمان بپیچد.
نوشته شده توسط سمیه در بیستم خرداد 1390 |